روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

سفر ...سفر...

تکان دست های تو

تکان دست های من

غم نگاه تو

و بغض  چشم های من ...

قطار می رود

عبور می دهد

دل مرا به دورها  ...

تو می روی ..

و من کنار خاطرات

 دوباره بغض می کنم

تو می روی و روزها سیاه می شود

و این دل شکسته ام خراب می شود

تو می روی  و من

هنوز کنار پنجره نشسته ام

در این غروب  بارها شکسته ام

زهم دوباره دور می شویم

و باز ...

صدای رعد و برق

صدای باد و برگ

صدای بارش و صدای اشک

عبور می کنی و من

دوباره بغض می کنم  و

اشک من  ترانه می شود

برای شعر تو بهانه می شود

و درد دوریت

     هزار ساله می شود ...

قرار ما همیشه بیقراری و

قرار ما همیشه فاصله است ...

هزار بار  رفتی و مرا 

هزار بار جا گذاشتی

و من  هزار سال  ، هزاره های خسته را دویده ام ...

و در  نگاه مهربانیت

به دردهای خلوت دلت رسیده ام .... 

 دوشنبه 25/9/87

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

  زن گربه ای یا شیر ملکه لقب زنی است که به خاطر بی مهری همسرش خود را شبیه گربه سانان کرد ! این زن که Jocelyn Wildenstein نام دارد چهره ی خود را به دست جراحی پلاستیک سپرد و تبدیل به وحشتناکترین چهره ی سایت جراحی پلاستیک در سال 2004 شد .جریان از این قرار بود که با مردی به نام  Alec Wildenstein که یک بیلیونر فروشنده آثار هنری و فرزندمالک شرکت Wildenstein که یکی از بزرگترین و موفقترین شرکت‌های هنری می باشد، ازدواج کرد. اما درگیری کاری باعث بی توجهی همسرش به او شد و او هم خودش را شبیه آن چه که همسرش به آن علاقه ی وافری داشت کرد و آن گربه سانان  بود ! این زن ثروتمند  بیش از 4 ملیون دلار هزینه کرد ... شکل لب ، گونه ، چانه ، ...خود را عوض کرد و حتی محیط چشمانش جا به جا  و بازسازی شد تا شبیه گربه سانان شود ! و پایان ماجرا ... تبدیل به زشتترین چهره ها شد ...و این زوج هم طلاق گرفتند .

   گفتم باز خدا را شکر که در جامعه ی ما علی رغم بالارفتن درصد طلاق این چیزها هنوز رواج پیدا نکرده است ... و گرنه با این بی مهری ها باید زن ها مرتب خودشان را به شکل و شمایل معشوقه های شوهرانشان در می آوردند ! یکی خودش را شبیه گربه سانان می کرد ! یکی شبیه اسب! یکی شبیه کفتر! یکی شبیه کتاب ! یکی شبیه روزنامه!  یکی شبیه ماشین ! و  ...آن وقت چه می شد !!!  ولی راستش را بخواهید این فاجعه  به گونه ای دیگر در جامعه ی ما اتفاق می افتد ... وقتی زنی به خواسته ی شوهرش و هراس از دست ندادن او  و برای تحکیم زندگی خودش را به شکلی در می آورد که اصلا دوست ندارد این هم فاجعه ای است ...باید حتما 10 کیلو کم کند چون شوهرش باربی می پسندد یا 20 کیلو اضافه کند چون شوهرش لاغر مردنی دوست ندارد ! باید دماغش را حتما عمل کند چون خواهر شوهرش بارها به این خاطر به او  متلک گفته یا از هراس این که در جامعه ایده ال های همسر او بسیار است به لحاظ زیبایی ، خوش اندامی و ... از ترس اینکه همسرش جذب آن ها نشود باید هر روز خودش را به شمایل تازه ای در آورد ... به نظرم این راه ها جواب نمی دهد ! و همه ی این خواسته ها تنها به یک معنی است : من محبت نیاز دارم !

    هیچ چیز به اندازه ی مهربانی و عشق نمی تواند قلب انسانی را تسخیر کند ...وقتی به خاطر از دست دادن کسی که دوستش داری در هراسی، مطمئن باش از دستش می دهی .چون انرژی را که باید صرف عشق ورزیدن کنی صرف اسیر کردن می کنی . و انسان ها  غالبا از قفس گریزانند ! در زندگی افراد طبیعی ، تنها راه درمان عشق ورزیدن است ... اگر چه جاذبه ها و کسانی هستند که گاهی تهدید محسوب می شوند اما اگر شی یا حیوان باشد این خود نشان دهنده ی پناه بردن عاطفی مرد به آن هاست ...چون شاید آن پناه واقعی را در زن نمی یابد و اگر زن دیگری باشد ... قطعا با مهربانی و عشق وافر و رفتارهایی که همسر شما را به خود جذب کند جلب توجه کرده است . پس به نظرم به جای پناه بردن به جراحی و جنگیدن و نگرانی و هراس از دست دادن بهتر است همه ی انرژی خود را در عشق ورزیدن به کار بست و اگر دوستش داری رهایش کن ...باز می گردد و اهلی دلی می شود که در هیچ کس آن را نیافته است آن وقت برتمام جاذبه ها و رفتارهایی که او را به خود می خوانند چشم فرو می بندد . و قطعا برایش زیباترین  گل سرخ دنیا خواهی بود ...  .

نوشته شده در جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

  30 ثانیه به  احترام خاموشی چشمانت ،تاریک می شوم و این چشم های خسته ام را می بندم .30 ثانیه دل به دل تو می دهم  زیبا ...که یک عمر حسرت کش تماشای عزیزانی ...30 ثانیه به احترام سکوتت بغض می کنم و قول می دهم ساعت ها به یادت بگریم ... .آه ...از آن زمان که به دستان تو می نگرم  ...دستان تو... وقتی که قرار است نقش چشمانت را بازی کنند. ...دیوانه ام می کند...بانوی زیبا . سر انگشت لطیف  تو انگار برایم لحظات باران را تداعی می کند آن زمان که بر برگ های لطیف و گلپونه ها می رقصد و به زمین می رسد ... .

زیبای روشن دلم ... غم دستان تو ...همان غم چشمان من است ...آرام تر گریه کن که این دل خسته، تاب تماشای اندوه ترا ندارد ... من برایت رنگ ها را می گویم و تو با سر انگشت لطیفت بر بوم سپید نقش بزن. زیبا بانو ...

آبی ...رنگ آسمان .می شناسی می دانم . رنگ اشک های تو ست ...

 سپید ... باز هم رنگ آسمان. رنگ دل تو ...

 کبود ...رنگ غروب آسمان.رنگ اندوه های دلت ...

 سبز ...رنگ درختان. رنگ بهار. رنگ ...رنگ دل تو  که وقتی شادی ،بوی بهار می دهی، وقتی که انگشتانت به مرز شکوفه دادن می رسند ... .

 و سیاه ...می دانم به کار دل تو نمی آید . سیاه رنگ من است .

آن هنگام که در لحظه های پیله بستن تنهاییم به جای پروانه شدن ...می سوزم . راستی رنگ شب است . آن هنگام که تو باز با بوم سپیدت خلوت کرده ای و نقش می زنی و ...می گریی.

 عصایت را به من ببخش ...تو مرا به یاد موسی می اندازی .تو هم اعجاز می کنی ...با عصای سپیدت، در میان ازدحام این کوچه های تاریک با من راه می روی و من هرچه از سیاهی با تو می گویم ...تو همه را سپید می بینی ...وقتی که با توام زیبا ...انگار تمام بن بست ها گشو ده می شوند ...تو موسای من می شوی و من دل به دریا می زنم ...

30 ثانیه به احترام چشمان تاریکت ، چشمانم را بستم ...اما ... با من چه کرده ای زیبا، بانوی روشن دلم  که دل تاریک من آسمان دل تو را دید ...30 ثانیه پرواز کردم زیبا ، در بیکران نگاهت ...

 یادگاری 1 : چشم ...نگاه ... به نبودنش فکر کرده ای ؟

یادگاری 2 : به احترام همه ی نابینایان ، 30 ثانیه چشمانتان را ببندید .

یادگاری 3 : گریه کن ...اشک  همیشه آرام می کند .

نوشته شده در جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

  این روزها کمی با کارم مشکل پیدا کرده ام .و به لحاظ روحی روزهای بسیار سختی را می گذرانم و شاید تا امروز بدترین تجربه ی کاریم و حتی بدترین روزهای امسال باشد ... بماند ...شاید روزی قصه اش را برایتان گفتم .سری به ایمیل هایم زدم .حدود 100 ایمیل خوانده نشده ...راستش آرامش لازم برای خواندن هیچ کدام را نداشتم که تصمیم گرفتم تنها ایمیل دختر دایی گلم(عطیه عزیز وکیل محترم مژه که امیدوارم به زودی قاضی شود و حق ما را از بعضی ها بگیرد و بعدم زود استعفا بدهد ...چشمک)  را بخوانم حکایت جالبی را برایم گذاشته بود که در این پست می گذارم تا همه ی دوستان خوبم هم بخوانند :

  خدایا چرا من!

 (حکایتی از یک قهرمان جهانی تنیس)

آرتور اش"Arthur Ashe" قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه­هایی ازطرفدارانش  دریافت کرد.

یکی از طرفدارانش نوشته بود :

چرا خدا تو را برای این بیماری انتخاب کرد؟ 

  او در جواب گفت:  در دنیا، 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می­گیرند.50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5 هزار نفر سرشناس می شوند... 50 نفر به مسابقات راه پیدا می کنند، چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم، نیز نمی گویم خدایا چرا من؟

 

نوشته شده در جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

گفتم :

        نگاه

           دل سپردن

                   بیقراری

                           اشک

                               فاصله ...

          این ها تمام حکایت عاشق بودن  است ...

گفتی :

        بی تو ماندن

               بی تو سرودن

                     بی تو سر کردن

                          بی تو از تو گفتن

                              بی تو گریستن ...

این ها تمام حکایت در هجر ماندن  است ...

گفتم :

        بی دلی ...

           این رمز آرام زیستن است .

گفتی :

      اما عشق دل به دریا سپردن است  ...

گفتم :

           خداحافظ ؛

          همه ی حکایت دل کندن است ...

گفتی :

           اشک

                   رنج

                        فراق ...

              این ثمره ی زنده بودن است ...

گفتم :

          دیگر تو را نخواهم دید !

گفتی :

        دیدار ...

                  این تنها امید زیستن است !

 

***

 

حالا...دیدار...

پس از این همه فاصله

پس از این همه دوری

               این همه چین

                   این همه زخم

                        این همه درد

              این ها همه نشانه ی تنها ماندن است ...

گفتی :

           پیری به چهره

                   زخمی به دل

                      داغی به سینه دارم و اما ...

              این ها همه نشانه ی عاشق ماندن است ...

گفتم :

          بمان...شاید پایان قصه ی تنها ماندن است ...

گفتی :

             ...........

-  دیگر نگاه بود و بس ...

- دیگر صدایی از تو نیامد ...

- دیگر نفس نماند برایت  ...

- فرصت برای گفت و شنود

                         به پایان رسیده بود ... 

 

                                    آه از حکایت تقدیر ... 

         

نوشته شده در جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody